دنیای نامرد...
خاطرات تلخ جدایی
زیر لب گویی یادش به خیر... تو خلوتت پا میذارم مقصرش دلتنگیه من که گناهی ندارم... که تا اخرین لحظه زیر باران است. ای تمام باور عاشقانه ام تمنای چشمان سیاهم را به چه فروختی؟؟؟ به محبتی دروغین؟؟؟ به اندکی عشق؟؟؟ یا به تمنای نگاه دیگری؟؟؟ کدام یک؟؟؟ چه کسی نام مرا از لحظه هایت جدا کرد؟؟؟ چشمان اتشین چه کسی تو را فریفت؟؟؟ چه کسی مسبب این جدایی بود؟؟؟ تمام این سوالات بی پاسخ خواهند بود مثل همیشه. امروز... امروز من به تنهایی سوگوار غروب عشقمان هستم. امروز تمام خاطرات را به باد فراموشی سپرده ام. امروز تو از یاد من می روی و کسی دیگر جایگاهت را در قلبم می گیرد. ~~~>>>>تو این را خواستی<<<~~ بی صدا امدی بی انکه من بدانم و بی اجازه ماندی بی انکه من بخواهم اما اکنون که با ذره ذره وجودم ماندنت را تمنا می کنم قصد سفر داری؟ ای مهمان ناخوانده قلبم بمان بمان که به ماندنت سخت محتاجم. روزی فکر می کردم که اگر او را با غریبه ای ببینم شهر را به اتش می کشم. اما... اما امروز حاضر نیستم شمعی روشن کنم تا... تا ببینم او کجاست.
| www . night Skin . ir |


